سلام دوستاي خوب و مهربونم.بازم بايد بگم كه من آخر تابستون از پيشتون
ميرم اما واقعا ميخوام تو اين سه ماه خيلي بهتون سر بزنم.سه ماه كه تمام شد ميرم و
ديگه پيدام نميشه.وبلاگمو ميسپرم دست بلاگفا و دو سال ديگه يا شايد سه سال ديگه
وقتي كه خيلي بزرگتر و پخته تر شدم ميام پيشتون.اونوقت تا اخر عمرم پيشتون
ميمونم.البته اگه شما بمونيد يا اگه وبلاگم از بلاگفا حذف نشه يا اگه رمز وبلاگم
يادم بمونه...! فعلا حرفي ندارم.اما شما صبر كنيد و منتظر آپ هاي بعديم باشين...دوستون
دارم. وااااااااااااااااااااااااااي.تا يه چي يادم نرفته بهتون بگم.تو آپ
بعديم ميخوام يه خاطره واستون تعريف كنم.افروز جونم اين هفته جمعه و شنبه با خاله
و مامان و خواهر و مادربزرگ مهربونش اومدن شمال خونه ما.خيلي خوش گذشت.با هم رفتيم
بيرون كنار دريا و .......................بعد بقيه شو ميگم. روز مادر هم مبارك اين براي عموپورنگ گل كه وقتي ميام تو اين وبلاگ مجبورم ازش ياد كنم چون اين وبلاگ مال اونه آخه واسه اون ساخته شده.اين عكس هم تقديم به تو داريوش فرضيايي: باي

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:1 توسط يه محكوم به تنهايي |
به نام خدايي
كه.......................تنهاترينه! سلام دوستاي گلم.بعد از يه مدت خيلي طولاني
دوباره سر و كله ام پيدا شد.خيلي دلم واستون تنگ شده بود واسه همين برگشتم البته
من كه واسه هميشه نرفته بودم.البته تصميم گرفته بودم كه برم اما الان دوباره نظرم
برگشت و ميخوام بازم بيام.ميخوام بازم باهاتون باشم.مثل گذشته ها...ميدونم الان
لابد خيلي هاتون ازم دلگيرين و يا خيلي هاتون فراموشم كردين اما من هيچكدومتون رو
فراموش نكردم و به ياد همه تون هستم.نميدونم حالا كه بعد از اين همه مدت دوباره
اومدم بايد بازم درمورد عمو بنويسم يا نه!خب راستش رو بخواين من حالا دقيقا مثل يه
عمو دوسش دارم.ديگه مثل گذشته ها نيستم كه بشينم گريه كنم و غصه بخورم.نه اصلا...ديگه
دوس داشتنش به درسام لطمه نميزنه.ديگه... حالا من فقط مثل يه عمو دوسش دارم و وقتي
ميبينم دوس داشتنش هيچ صدمه اي بهم نميزنه دليلي نداره كه بخوام كاملا فراموشش
كنم.من هنوزم برنامه هاشو نگاه ميكنم اما ديگه مثل قبل نيستم كه اگه يه روز برنامه
شو نبينم دعا كنم خدا منو بكشه! راستي بچه ها اينارو ولش.شنيدين ميگن دريا
خودكشي كرده؟همون درياي خودمون.دريا مجنون داريوش!!!!!!من ميخوام رك و راست بگم
باور نكردم. بچه ها من با اون موقع ها خيلي فرق كردم.خيلي
بچه ي ركي شم.همه چيزو رك و بي پرده ميگم اگه ازم ناراحت ميشين ببخشيد اما خب به
نظر من آدم بايد با دوستاي اينترنتش هم راحت باشه.من ميخوام بگم اصلا باور نكردم و
به نظرم كاملا دروغه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته شايد اينو دريا نگفته باشه.شايد دوستش
رمزشو ازش يه جوري گرفته و بدون اطلاعش اين خالي رو تو وبلاگش بسته! حالا مهم نيست.ميدونم خيلي بدتون اومد اما خب
من كه گفتم كلي تغيير كردم.منتظر تغييرات بعديم باشين! البته من واسه دريا كلي دعا كردم كه
اگه اتفاقي درست در اومد و اين قضيه واقعي بوده باشه من ديگه به عنوان يه دوست
عذاب وجدان نگيرم.كلي دعا كردم و مطمئنم با دعاهاي شما هم اگه حالش بد بوده باشه
تا حالا حتما بهتر شده. فقط اميدوارم اگه دريا اين متنم رو
خوند از من بدش نياد! هر لحظه چهره زندگی در حال تغییر است خيلي دوستون دارم از ته قلبم.باي
گاهی اوقات سایه است و گاهی روشنایی
هر لحظه در دنیا
زندگی را همانطور که هست می پسندی زندگی کن
شاید فردایی نباشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:16 توسط يه محكوم به تنهايي |
به نام خدايي كه..........با هر جمله
اي كه دوسش داري كاملش كن. داريوش فرضيايي عزيزم ميخوام باهات بعد
از يه مدت خيلي طولاني حرف بزنم.خيلي حرفا واسه گفتن دارم.ترجيح ميدم همه شو الان
نگم.گرچه تو كه نميخوني.عشق من از همون اول هم به چشم تو بي ارزش بود.زمانهايي كه
تمام زندگي من بودي با الان هيچ فرقي نكرده.اون موقع هم خبر نداشتي كه چقدر دوست
داشتم و حالا...خبر نداري كه فراموشت كردم. زمانهايي بود كه من اصلا به خودم اهميت
نميدادم جز تو.تو تمام دليل من براي زندگي كردن بودي.گريه ميكردم با ياد تو و براي
تو...ميخنديدم با ياد تو...هر كاري كه ميكردم به ياد تو انجامش ميدادم.گاهي حس
ميكردم عشق تو توي دلم انقدر بزرگ شده كه ديگه نميتونم كسي رو دوست داشته باشم جز
تو...حس ميكردم داري جاي خانواده و نزديكترين دوستام رو توي دلم تنگ ميكني.از اين
حس كلافه ميشدم و از خودم بدم ميومد...اينكه خانواده امو با تو مقايسه ميكردم... زمانهايي بود كه درس نميخوندم و همش
دنبال فرصتي بودم كه به تو فكر كنم.حوصله هيچكس و هيچ چيزي رو نداشتم و تو اوج
جووني احساس پيري ميكردم.تورو خدا قبول و باور كن كه شعار نميدم.به خدا ايني كه
الان دارم ميگم گذشته هامه. يه روز اگه ميديدم تو غمگيني غمگين
ميشدم.اگه تو شاد بودي شاد ميشدم البته گاهي به شادي تو حسوديم ميشد و از اين حس
حسادت گريه ميكردم. اصلا تحمل ناراحتي تورو نداشتم.اگه
غمگين مي ديدمت غمگين تر از تو ميشدم. تمام آرزوي من از شانزده سال زندگي ديدن
تو بود.دوست داشتم ببينمت و بهت بگم كه حاضرم به خاطرت تمام زندگيمو فدا كنم.دوست
داشتم بفهمي كه از همه بيشتر دوست دارم. چون ميدونستم كه كارت رو خيلي دوست
داري اگه يه روز برنامه رو بهتر از هميشه اجرا ميكردي اون روز ميشد بهترين روز
زندگي. براي همه بهترين روز زندگيشون روز
تولدشون هست اما براي من بهترين روزهاي زندگيم تولد تو بود. هميشه سعي ميكردم چيزايي كه واسه خودم
ميخرم مثل مال تو باشه.كفش هام مثل كفش هاي تو...لباس هام مثل لباس هاي تو...هرچند
ساده... هيچوقت يادم نميره اون روزي رو كه به
مامانم گير دادم با هم بريم بيرون تا...ميخواستم يه شلوار لي عين مال تو واسه خودم
بخرم.آبي كمرنگ،آبي آسموني...درست عين مال تو... شب ها ميخوابيدم اما نه به امبد اينكه
فردا صبح بيدار شم و مثل بقيه زندگي كنم.ميخوابيدم تا خواب تورو ببينم.گاهي هم
خوابم نميبرد،يعني ميبرد اما ميومدم تو اينترنت و واسه تو چيز مينوشتم و ميزاشتم
تو وبلاگم.شك ندارم كه هنوز هم هيچكدومشون رو نخوندي. خلاصه اينكه همه زندگي من بودي.حتي يه
بار هم تو وبلاگم بهت گفتم:زندگي از تو و مرگم از توست. اون موقع ها عشق من برات مهم نبود و
حالا كه فراموشت كردم هم برات مهم نيست.اصلا فهميدي؟نه... الان دارم فكر ميكنم چه احمقانه بود
زمانهايي كه ميخواستم واسه تو خودكشي كنم تا باور كني از همه بيشتر دوست دارم.الان
حتي فكر كردن به اين قضيه باعث ميشه خجالت بكشم.همش به اين فكر ميكنم پدر و مادرم
چه گناهي كرده بودن كه با هزار بدبختي بزرگم كردن و به خاطر تو بايد نعش دخترشون
رو از زمين جمع ميكردن.اون موقع ها هيچي برام مهم نبود اما الان هست. الان با گذشته ها خيلي فرق كردم چون
ديگه دوست ندارم.واسه خودم زندگي ميكنم.يه آدم مستقل هستم.آدمي كه اگه يه روز
اتفاقات خوبي واسه خودش افتاد خوشحاله، نه واسه تو.آدمي كه اگه اتفاق بدي واسه
خودش و نه واسه ي تو افتاد ناراحته. آدمي كه احساس ميكنه زندگي باارزشه.آدمي
كه ميتونه موفق باشه.ديگه ضعيف نيست و واسه هرچيزي گريه نميكنه.آدمي كه... و همه ي اينها با كمك خدا بود.فقط
خدا.............. خدانگهدارت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:38 توسط يه محكوم به تنهايي |
سمانه عزيزم سلام.ازم پرسيده بودي كه
چرا عموو فراموش كردم؟پرسيدي كه هركي به عمو كه يه فرشته هست، علاقه مند بشه امكان نداره
فراموش كنه.شايد سوال تو سوال خيلي هاي ديگه هم باشه اما من ترجيح ميدم كه بي جواب
بمونه شايد چون خودم هم براش جواب خاصي ندارم.ميتونم بگم من براي خانواده ام و
براي خداي خودم تصميم گرفتم كه فراموشش كنم و خدا هم كمكم كرد و من حالا ازش
ممنونم چون حالا ديگه زندگي برام خيلي قشنگتر شده.شايد باورت نشه اما همه آشناها
يا فاميلامون اين روزها بدون اينكه بدونن من عمورو فراموش كردم بهم ميگن:خيلي بزرگ
شدي!؟ شايد چون من اون موقع هايي كه عمورو
دوست داشتم بچه نشون ميدادم.البته خودم هم ميدونم كه بچه بودم.هميشه مثل بچه ها با
كوچكترين تلنگري گريه ميكردم.هميشه گوشه گير بودم.با بچه هاي فاميل دوست
نبودم.كمتر سعي ميكردم تو مدرسه با كسي صميمي شم و...از خدا خيلي دور بودم.اما
حالا وضع فرق كرده.زندگي براي من قشنگتر شده.خيلي قشنگتر... اصلا نميدونم چرا دارم اين حرفارو به
جاي اينكه تو صفحه نظراتت بزنم اينجا دارم ميگم؟؟؟شايد واسه اينكه من يك ماه ديگه
يعني اواخر ارديبهشت اينترنت رو ترك ميكنم و همه ي شما از يادتون ميره يه روزي يه
سپيده اي بود كه يك سال و چهار ماه پيشتون بود و از رازهاي دلش باهاتون گفت و تا
جايي كه ميتونست باهاتون درددل كرد و... دووووووووووووووست دارم سمانه ي عزيزم. خدانهدارت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:50 توسط يه محكوم به تنهايي |